آقا یا خانوم مرادی! حالا دیدی چقدر خنگی!!!!!!!!!!![]()
![]()
آخه کلمه ی "یا" رو در نظر نگرفتی! و خنگیت در حدیه که نفهمیدی حتی کلمش چیه!!!!!!!![]()
![]()
حالا می تونی بری تو دیواااااااااااار!
بدو ! آفرین!!!!!!!![]()
نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در چهارشنبه 14 اسفند1387 ساعت 17:43 موضوع | لینک ثابت
الف میم یا دال
چهار حرفی که می توانند آغازی دوباره باشند
سرنوشتی را از نو رقم بزنند یا حتی نجات بخش یک
زندگی از دست رفته شوند.
************
انگار پای ثانیه ها لنگ میشه
وقتی.........
دلی برای دلی تنگ میشه!!!!!!!!
(دلم برات تنگیده گلم"سپیده ""ک"جون!پس کی می بینمت؟؟!!)![]()
نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در یکشنبه 11 اسفند1387 ساعت 18:23 موضوع | لینک ثابت

![]()
ولنتاین را جشن نخواهیم گرفت و به هم تبریک نخواهیم گفت روز عشق را از 25 بهمن (ولنتاین) به 29 بهمن(سپندارمذگان ایرانیان باستان )تغییر خواهیم داد ........29 بهمن روز عشق روز سپندارمذگان شاد باد ........اگر از نژاد آریایی کورش کبیر هستی برای تمام ایرانیان بفرست....بوسه بر خاک پاک آریا ............بوسه بر دست ایرانیان
نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در شنبه 5 بهمن1387 ساعت 18:9 موضوع | لینک ثابت
اینوووووووووووووووووو![]()
به این می گن عشق واقعی!!!!!!!
یکّم یاد بگیر!!!!!!!!!!!
بله با جنابعالیم تعجب نکن!!!!!!!

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در چهارشنبه 2 بهمن1387 ساعت 17:23 موضوع | لینک ثابت
!!!!!!!!!!!!!
هی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی روزگار
نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در چهارشنبه 4 دی1387 ساعت 16:10 موضوع | لینک ثابت
تولدم مبارک![]()
نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در شنبه 30 آذر1387 ساعت 17:20 موضوع | لینک ثابت
یه دل می گه برم برم یه دل می گه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم بی تو چه کنم!
پیش عشقی زیبا زیبا خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توأم هرجا هرجا ترکت نکنم
سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی با من پیوستی
اکنون اگر از تو دورم به هرجا
بر یار دیگر نبندم دلم را !
سرشارم از آرزو و تمنا ای یار زیبا......

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در یکشنبه 17 شهریور1387 ساعت 10:52 موضوع | لینک ثابت
خیلی چیزها می خواهم بگویم :
می خواهم بگویم می شود از دور هم دوست داشت ....!
می توان بدون داشتن هم دوست داشت
ساده تر بگویم:
*می شود ساده تر هم دوست داشت...*
دور از هیاهوی خواستن....
دور از هیایوی داشتن....
دور از هیاهوی خواستن و نداشتن...نترسیدن...
دور از هیاهوی رسیدن و بعد تلاش برای ماندن تا همیشه!
*می توان از دور هم دوست داشت*
دور از هراس از دست دادن...
دور از هراس تنها ماندن ناگهانی...
حتی دور از او که خواستنی است...
*می توان از دور هم دوست داشت*
باور کن بدون خواستن و رسیدن هم می شود ... می شود ...
بدون خواستن ، بدون رسیدن ، بدون ماندن ،
حتی بدون او.
*می توان از دور همیشه دوست داشت .
نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در یکشنبه 17 شهریور1387 ساعت 9:36 موضوع | لینک ثابت
سلااااااااااااااااااااااااااام به دوستای گلم
.
خوبییییییییییییییییییییییییییییییین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چه خبرااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من که این چند وقت نبودم عذرم موجّه بود(خب امتحان و درس و..........)
حالا شما چرا بی معرفتی کردین یا کم سر زدین یا مث بعضیاااااااااااا(داش ابی و آنیتا جونم......)اصلا سر نزدید!؟
راستیییییییییییی!آبجی کوچیکتون امسال بچه کنکوریه هاااااااا !!!!!!!![]()
یعنی امسال پیشم سال دیگه کنکور دارم!
کلاسامونم از ۲۲ تیر شروع می شن
!یعنی تابستون بی تابستون
!
تازه ه ه ه ه ه !این داداشم جو گیر شده به بابام گفته که تا سال دیگه باید گوشیم مصادره بشه![]()
حداقل شما بی معرفتی نکنید و بیاین دلداریم بدین![]()
دیدین معمولا واسه امتحان کنکور یه آمبولانس هست؟فکر کنم سال دیگه من هنوز سر جلسه ننشسته باید برم تو آمبولانس!
(آخه استرسم در حد تیم ملّیه!!!!)
توروخدا واسم دعا کنید![]()
بسه دیگه خیلی حرف زدم!جبران این چند وقتی که نبودم شد!
خب فعلا کاری ندارین؟
قربون همتون![]()
![]()
فعلا بای
إ !راستی داشت یادم میرفت!تولّد وب جونم ۳۰ام تیره!حتما بهش تبریک بگیناااااااا ! وگرنه باهاتون قهر می کنه دیگه آپ نمی شه هااااااااا ! ![]()
![]()
خب چرا می زنی
!باشه باشه!رفتم!
فعلا بابااااااااای![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در شنبه 8 تیر1387 ساعت 12:19 موضوع | لینک ثابت

هنوز هم صدایت در گوشم بیداد می کند ....
هنوز هم تصویر چشمانت مقابل چشمانم تکرار می شود ....
بعضی وقتها احساس میکنم در کنارمی ، دستانت را گرفته ام و بر گونه مهربانت بوسه میزنم.....
گاه احساس می کنم در کنارم قدم میزنی و من نیز برایت ترانه عاشقانه میخوانم......
هنوز هم چهره مهربانت در مقابلم است ، و خاطره های با تو بودن در ذهنم تکرار می شود.........
بعضی وقتها گرمی آن دستان مهربانت را احساس می کنم ، اما وقتی میبینم که همه یک خواب و رویا است دستانم سرد سرد می شوند و قطره های اشک از چشمانم می ریزند ..........
نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در شنبه 8 تیر1387 ساعت 11:10 موضوع | لینک ثابت
غروب شد خورشید رفت .
آفتابگردان دنبال خورشید می گشت .
ناگهان ستا ره چشمک زد .
آفتابگردان سرش را پایین انداخت ....
آری ....
گل ها هیچ وقت خیانت نمی کنند .

*************************************************************
از عارفی بزرگوار پرسیدند : آدم و ابلیس هر دو در بهشت گناه کردند .... چه شد که گناه آدم بخشوده و ابلیس ملعون شد ؟ گفت: گناه آدم از شهوت بود و گناه ابلیس از عجب و تکبر .... و عجب و تکبر در نزد خدا بخشش پذیر نبود.
نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در شنبه 8 تیر1387 ساعت 11:0 موضوع | لینک ثابت
گاهي وقتها چقدرساده عروسك مي شويم ٬نه لبخند مي زنيم نه شكايت
مي كنيم.. فقط، احمقانه سكوت مي كنيم
نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در شنبه 8 تیر1387 ساعت 10:52 موضوع | لینک ثابت
ماه به من گفت،اگر دوستت به تو پيامي نمي دهد چرا ترکش نمي کني؟
به ماه نگاهي کردم و گفتم آيا آسمان تو را ترک مي کند زماني که
نمي درخشي(ghabele tavajohe doostaye bimarefat!)
نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در شنبه 1 تیر1387 ساعت 18:49 موضوع | لینک ثابت
دهقان فداکارپيرشده،چوپان دروغگو عزيزشده، شنگول و منگول گرگ شدن، کوکب حوصلهء مهمون رو نداره، کبرا تصميم گرفته دماغشو عمل کنه، روبا و کلاغ دستشون توي يک کاسه است،حسنک گوسفنداشو ول کرده وتوي يک شرکت آبدارچي شده،آرش کمانگيرمعتاد شده، شيرين،خسرو و فرهادو پيچونده و با دوست پسرش رفته اسکي، رستم و اسفندياراسباشونو فروختن و باموتور ميرن کيف قاپي!راستي سر ما ايرانيها چه آمده!!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 ساعت 19:55 موضوع | لینک ثابت
ارزش يک سال را دانش آموزي که مردود شده مي داند ارزش يک ماه را مادري که فرزندي نارس به دنيا آورده مي داند ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه مي داند ارزش يک ساعت را عاشقي که انتظار معشوق را مي کشد ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده و ارزش يک ثانيه را آنگه از تصادفي مرگبار جان به در برده مي داند. هر لحظه گنج بزرگي است گنجتان را مفت از دست ندهيد باز به خاطر بياوريد که زمان به خاطر هيچکس منتظر نمي ماند .ديروز به تاريخ پيوست
نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 ساعت 19:53 موضوع | لینک ثابت
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟ مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم! تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟!!!!!!!!
نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در شنبه 17 آذر1386 ساعت 18:21 موضوع | لینک ثابت
پول مي تونه : تختخواب بخره ولي خواب و نه ! كتاب بخره ولي خرد رو نه ! ساعت بخره ولي زمان رو نه ! شريك بخره ولي رفيق واقعي رو نه ! زيورآلات بخره ولي زيبايي رو نه ! غذا بخره ولي اشتها و خوردن و نه ! دارو بخره ولي سلامتي رو نه ! حلقه بخره ولي عشق ازدواج و نه ! سرگرمي بخره ولي خوشحالي واقعي و دائمي رو نه ! احساس خريدني نيست رسيدن به پول هدف نيست پول وسيله اي براي رسيدن به هدف ![]()
نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در شنبه 17 آذر1386 ساعت 18:20 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان گلم اگه دلتون خواست
عشقتون کشید در راه خدا یه نظرم بدید !![]()
![]()
نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در چهارشنبه 7 آذر1386 ساعت 16:26 موضوع | لینک ثابت

چقدر سخته توی چشمایی که تمام عشقت رو ازت دزدیده و به جاش یه زخم
همیشگی رو قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت شی حس
کنی که هنوزم دوسش داری.
چقدر سخته دلت بخواد باز سرت رو به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوارش
همه ی وجودت له شده چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اماوقتی دیدیش هیچی جز سلام
نتونی بهش بگی.
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور
شی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری .

عشق تنها، گفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگاه.
نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در پنجشنبه 3 آبان1386 ساعت 17:31 موضوع | لینک ثابت
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در پنجشنبه 3 آبان1386 ساعت 17:7 موضوع | لینک ثابت
می نویسم یادگاری
تا بماند روزگاری
گر نبودم روزگاری
این بماند یادگاری
شنیده بودم که عشق با شعف همراه است امٌا ، شنیدن اینکه فرهادها از عشق شیرینها خود را می کشتند و مجنون ها به خاطرعشق لیلی ها از کار و زندگی می افتادند هیچ گاه به شعف نمی رسیدم و در هیچ یک از این ها عشق الهی را نمی دیدم . هر چند که اطرافیانم همواره،خواهان عشق بودند امٌا همیشه با افتخار می گفتم:"اگر این اسارت عشق است، من هیچ گاه خواهان عشق نیستم." عشق در نگاه آن ها اینگونه بود ، که معشوق را همچون قناری در قفس حبس میکردند تا بتوانند از وجود او در نزدیکی خود لذٌت ببرند .شنیدم که عا شقی به معشوقش می گفت:عزیزم تو مال منی!!!!!!!!!!!
چندین سال برایم اینگونه گذشت.در این مدٌت از اطرافیانم می پرسیدم عشق چیست؟ در اکثر پاسخ ها عشق همان اسارتی بود که من از آن می گریختم . تا اینکه توانستم با عارفی صحبت کنم وبا یک برداشت ذهنی عا لی که قدرت توان بخش عشق را بیان می کرد آشنا شوم.
از او پرسیدم :عشق چیست؟
گفت:عشق نیرویی است که اگر بخواهی در وجود تو غرق میشود. نیاز به جاری شدن دارد تا تو آن را حس کنی پس تو معشوقی بر می گزینی تا با جاری کردن عشق درونی ات به او ، به شعف برسی.
پرسیدم :چرا بعضی ها باعشق اسارت می سازند؟
گفت:عاشق گُل هیچ گاه به خاطر علاقه ی زیادش به گُل آنرا از بوته جدا نمی کند تا در لیوان آبی آنرا در کنج خانه حبس کند ،عاشق حقیقی گُل آنرا در بوته باقی
می گذارد تا از رشد آن به شعف در آید.
گفتم: اینگونه خیلی سخت است وخیلی از انسان ها نمی توانند دوری از معشوق را تحمٌل کنند!
اوگفت: عاشقان گل همه گل پرورند ، زحمت گل پروری بر خود خرند. اگر عشق مادرت به تو باعث می شد که او همواره تو را در خانه حبس کند تا نکند که از دست بروی ،تو هیچ گاه رشد نمی کردی هر چند که برای خود او رنجی بزرگ بود .
او به من گفت: من شوق عشق را به تو خواهم آموخت . اعمال ما به ما وابسته اند همچون درخشندگی به فسفر . درست است که اعمال ما ،ما را می سوزانند ولی تابندگی ما از همین است و اگر روح ما ارزش چیزی را داشته دلیل به آن است که سخت تر از دیگران سوخته است .
سنگ سیاه زمانی به مجسٌمه ی زیبا مبدٌل میشود که که ضربات چکش مجسٌمه ساز را تحمٌل کند . و اینگونه است که تو لایق عشق الهی می شوی .
گفتم : هر چند که پذیرش این نوع عشق سخت است با این حال با تمام وجود آنرا می پذیرم. و او گفت: برای من شنیدن اینکه شن ساحل نرم است کافی نیست می خواهم پاهای برهنه ام این نرمی را حس کند.معرفتی که قبل از آن احساس نباشد برای من بیهوده است.
و من از اینکه پروردگار در قالب یک عارف زیبایی از عشق را به من ارزانی داشت ،بسیار خوشحالم.

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در دوشنبه 30 مهر1386 ساعت 16:54 موضوع | لینک ثابت
یکی را دوست می دارم ولی افسوس که او هرگز نمی داند ،
نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم ولی افسوس که او نگاهم
را نمی خواند ،
به برگ گل نوشتم که او را دوست می دارم ولی افسوس که او گل را به زلف کودکی
آویخت تا او را بخنداند ،
صبا را دیدم ، گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم تو را من دوست می دارم
ولی ناگه از ابر تیره برقی جست و روی ماه تابان را پوشاند!

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در شنبه 10 شهریور1386 ساعت 10:55 موضوع | لینک ثابت
کلاغ لکٌه ی ننگی بود بر دامن آسمان ، وصله ای نا جور بر لباس هستی . صدای نا هموار و نا موزونش خراشی بود به صورت احساس .با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست .صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را . از کائنات گله داشت .فکر می کرد در دایره ی قسمت ،نا زیبایی ها فقط سهم اوست و نظام احسن عبارتی که هرگز او را شامل نمی شود.
کلاغ غمگینانه گفت: کاش خداوند این لکٌه ی سیاه را از هستی می دزود وبالهایش را بست تا دیگر آواز نخواند.
خدا گفت : صدایت ترنمی است که هر گوشی آنرا بلد نیست .فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند سیاه کوچکم بخوان ،فرشته ها منتظرند ؛ و کلاغ هیچ نگفت . خدا گفت: بخوان برای من بخوان این منم که دوستت دارم ،سیاهیت را ؛ خواندنت را.
کلاغ خواند ، این بار عاشقانه ترین آوازش را ،خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.
نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در شنبه 10 شهریور1386 ساعت 10:51 موضوع | لینک ثابت
روزها در پی هم می گذشتند وگنجشکک با خدا هیچ نمی گفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار با فرشتگان اینگونه می گفت: می آید ،من تنها گوشی هستم که غصٌه ها یش را می شنود ویگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگاه می دارد . و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درختان دنیا نشست و خدا لب به سخن گشود : با من بگو با آنچه که سنگینی سینه ی توست . گنجشک گفت: غم من همه از توست از نا مهربانی ات چه بگویم. خدا گفت بگو می شنوم .
گنجشک گفت: لانه ی محقری داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام که تو همان را هم از من گرفتی ،این طوفان بی موقع چه بود چه می خواستی از
لانه ی محقرم؟ کجای دنیای تو را گرفته بود ؟ وسنگینی بغض راه بر کلا مش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .
خدا گفت : وچه بلایی که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و ندانسته به دشمنی ام بر خاستی .اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود .ناگاه چیزی درونش فرو ریخت و های های گریه اش ملکوت خدا را پر کرد.
و روزی از روزهای خداوند بود .گنجشک بی تابانه از شاخه ای به شاخه ی دیگر می پرید .گهگاه پری می زد وبه دور دست می نگریست و باز بی تاب تر از پیش باز می گشت .خدا گفت: در انتظار چه هستی ؟ گنجشک گفت: گنجشکی از گنجشکان باغ . خدا گفت: شاید نیاید این قدر بی تاب مباش.گنجشک:نه او می آید یقین دارم. خدا: یقین داری ؟ چگونه؟ گنجشک گفت: آخر او دو ست و همراه من است ، هرگز وعده ی دروغی به من نداده. خدا گفت: دوست و همراه ؟! چه زیبا ! راستی آیا من از او به تو نزدیکتر نیستم ؟ پس چگونه است که هرگز این چنین به وعده هایم یقین نداری ؟ گنجشک سر به زیر انداخت.
خدا گفت: هرگز به تو وعده ی دروغی نه داده و نه خواهم داد . پس در قبول وعده هایم تردید مکن و اکنون شاد باش که دوست صدیقت در راه است .
گنجشک سر بلند کرد . نقطه ای سیاه از دور به سمت او می آمد و گنجشک با چشمانی پر از اشک به سوی خدا نگریست.
نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در شنبه 10 شهریور1386 ساعت 10:49 موضوع | لینک ثابت
چه آروم سقوط کرده ام امروز از کوه امید ، گویا تنها پناهگاه من هم چاه يأس است و ناامیدی.
امروز به این باور رسیده ام که دیگر نمی توانم نقشم را ادامه دهم . گویا مُهر باطله خورده ام ، آری یک برگ سوخته . امروز فهمیدم اشتباه کرده ام ،تا دیروز سکوت می کردم تا شاید بتوانم فریاد بزنم ،امٌا نه ، گویا زیاده روی کرده ام ، بیهوده خود را در بی صدایی حبس کرده ام .امروز فهمیدم که دفتر سرنوشتم را بی حوصله خط خطی کرده ام ، بی گدار به آب زده ام ،بدون امنیت خیالبافی کرده ام .
ساده لوحانه اعتراف کرده ام ، صادقانه از کنار همه چیز گذشته ام و چه بی پروا سوخته ام . امروز فهمیدم که بی هدف آرزو کرده ام ،بدون اشتیاق پر کشیده ام و کم رمق بوده ام و نرسیده ام .
امروز فهمیدم پله های امیدم را ناخاسته خراب کرده ام ، بدون رضایت شکایت داده ام و چه بی هدف راه رسیدنم را هموار کرده ام .
امروز فهمیدم جنگل عاطفه ام به آتش بی مهری سوخته ، دریای صداقتم به جرم سادگی کویر شده و گل امیدم به عشق فردا پرپر شده .امروز فهمیدم نمی توانم اینگونه زندگی کنم .بی صدا ، بی امید ، ساکت و بی حوصله. امروز فهمیدم زندگی بدون دغدغه بی معنی است .
آری ، امروز روز بزرگداشت خاطرات است ، خاطرات فراموش شده . امروز مشتاقانه می نویسم تا همیشه در خاطرتان بماند.

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در شنبه 10 شهریور1386 ساعت 10:43 موضوع | لینک ثابت
انگار درد دارد شانه های ما را خم می کند.
اما نه از ناتوانی!
از رنج این هق هق تلخی که در گلو دارم.
با خودم قراری گذاشته بودم
که دیگر به جای خالی قلبم بر روی سینه عادت کنم،
اما انگار نمی شود این زخم ها را پنهان کرد.
پشت سرم خطی از خون به جای مانده
از خنجرهای آشنا!
راستی یادت می آید؟؟؟
شعر سهراب را می گویم:
وسیع باش.
و تنها.
و سر به زیر.
و سخت!
وسخت!

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در سه شنبه 6 شهریور1386 ساعت 15:40 موضوع | لینک ثابت

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را در آن شهر دارد . جمعیت زیادی گرد آمدند . قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود . پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند . مرد جوان ، در کمال افتخار ، با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت . ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت : « اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست . »
مرد جوان و بقیه ی جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند . قلب او با تمام قدرت می تپید اما پر از زخم بود . قسمت هایی از قلب او بر داشته شده و تکه هایی جایگزین آن شده بود ، اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد . در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود . مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد .
مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با لبخند گفت :« تو حتماً شوخی می کنی ... قلبت را با قلب من مقایسه کن . قلب تو ، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است .»
پیرمرد گفت : « درست است قلب تو سالم به نظر می رسد ، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم . می دانی ، هر کدام از این زخم ها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام ؛ من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام ، گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار دادم . اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند ، گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند ،چرا که یاد آور عشق
میان دو انسان هستند .
بعضی وقت ها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام ، اما آنها چیزی از قلب خود را به من نداده اند . این ها همین شیارهایی هستند که بسیار عمیق اند .گرچه درد آورند ، اما یادآور عشقی هستند که داشته ام . امیدوارم که آن ها هم روزی باز گردند و این شیارهای عمیق را
با تکه ای که من در انتظارش بوده ام ، پر کنند ... حالا می بینی که زیبایی واقعی
چیست ؟ »
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد . در حالیکه اشک از گونه هایش سرازیر بود ،
به سمت پیرمرد رفت . از قلب جوان و سالم خود ، تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان
به پیرمرد تقدیم کرد . پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و
زخمی خود راجای زخم قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه کرد ؛ دیگر سالم نبود ، اما از همیشه زیباتر بود و عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود !
نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در شنبه 3 شهریور1386 ساعت 11:36 موضوع | لینک ثابت
کودکی که آماده ی تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید : « می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید ؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟ »
خداوند پاسخ داد : « از میان بسیاری از فرشتگان ، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد . »
اما کودک ، هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه .
- اینجا در بهشت ، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند .
خداوند لبخند زد : « فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود . »
کودک ادامه داد : « من چه طور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم ؟ »
خداوند او را نوازش کرد و گفت : « فرشته ی تو ، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی ، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقتو صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی . »
کودک با ناراحتی گفت : « وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ، چه کنم ؟ »
خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت : « فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی . »
کودک سرش را برگرداند و پرسید : « شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند . چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟ »
- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد ، حتی اگر به قیمت جا نش تمام شود .
کودک با نگرانی ادامه داد : « اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ، ناراحت خواهم بود . »
خداوند لبخند زد و گفت : « فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت ؛ گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود . »
در آن هنگام بهشت آرام بود ، اما صداهایی از زمین شنیده می شد . کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند . او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید : « خدایا ! اگر باید همین حالا بروم ، لطفا نا فرشته ام را به من بگویید . »
خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد : « نام فرشته ات اهمیتی ندارد . به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی . »

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در شنبه 3 شهریور1386 ساعت 11:30 موضوع | لینک ثابت
فاصله ی بین داشتن و نداشتن ، بودن و نبودن مانند تار مویی ، نازک و نا پایدار است.آنگاه که احساس می کنی خوشبختی را چون پرنده ای سبک بال در آغوش گرفته ای لحظه ای بعد با کمترین وزش تند بادی از هستی ، سبک خواهی شد بدون آنکه حتی علت آنرا بفهمی و بدانی چرا وچه طور این اتفاق افتاده است در این گونه مواقع چراها بی معنی و پوچ است و تا آخرین لحظه ی پایان عمر نخواهی فهمید که علت واقعی آن چه بوده است و لاجرم خواهی گفت تقدیر این چنین سرنوشتی برایم رقم زده و می دانی انسان با وجود اختراعات و اکتشافات باز در پنجه ی تقدیر اسیر است و آنگاه این حرف را با حسرت زمزمه خواهی کرد :
خداحافظ برای همیشه .

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در شنبه 3 شهریور1386 ساعت 11:25 موضوع | لینک ثابت
یک شب خوب تو آسمون یک ستاره چشمک زنون خندید و گفت : کنارتم تا آخرش تا پای جون .... ستاره ی قشنگی بود آروم و ناز و مهربون .... ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون .... امٌا زیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون !!! ماهه اومد ستاره رو دزدید و برد نا مهربون .... ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی همزبون ...!!!
حالا شبا به یاد اون چشم می دوزم به آسمون .... !!!!

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸ آبجی کوچیکه¸.·´¯)ღ♥ღ در شنبه 3 شهریور1386 ساعت 11:23 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

سلام به دوستان گلم .خوشحالم می کنید که به کلبه ی درویشیه قلبم هر از گاهی یه سری بزنید.نظر فقط یادتون نره هاااااااااااا .
نام : عشق گمنام * نام مادر : سلطان غم * نام پدر : کوه یخ * نام برادر : بی خیال * شهرت : آواره و سرگردان * شماره شناسنامه : زخم دل *محل تولد : ای داد از تنهایی ، سراب عشق *جرم : عاشق بودن * محکومیت : حبس ابد * محل سکونت : سراب غم * آدرس : شهر بی خیال ، چهارراه مکافات ، کوچه ی تنهایی * شماره تلفن : ع ، ش ، ق * آرزو : رسیدن به یار * ملاک : دوستت دارم * ایستگاه اول : تولد * ایستگاه دوم : عشق * ایستگاه سوم : مرگ * سال : زندگی * هفته : عشق * روز : جدایی * ساعت : تنهایی * دقیقه : غربت بی کسی * ثانیه : سکوت .
*نویسنده : مرده ی متحرک*
فهرست اصلی
دوستان
بیا تو عشق (داداش ابي جونم )
غربت من هر چی که هست ...(داداش سعید)
حرفای یه دختر غریب ( تینا جون )
داداشم
پای پیاده
صفیر سیمرغ
DisH DisH DisH (نوید ترسو )
عاشق ترين عاشق ( آنیتا جون خودم که قشنگترین آرزوش محمدشه)
انديشه هاي پارسي
بهترین کدهای جاوا
چرا آدما راحت عشقو باور میکنن؟
هرچه می خواهد دل تنگت
بازی سرنوشت (یکتا جون)
هم کلاسیه عزیزم ریحانه جون(دیوونه ی کریس )
گروه بزرگ هر چه می خواهی
روزمرگی های من(ماه مهربون)
همزبون...غزل
PADIDE
باران زده(paDde)
جوجه کتابدار(paDde)
داستان های کوتاه
علیرضااااااااااااااا :-)
نوشته های پیشین
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
طراح قالب
POWERED BY